تبليغاتX
آشپزباشی آشپزخانه خدیجه سلطان
سارقی محترم (از آنها که هر روز میبینید و نمیتوانید دم بزنید )از مدتها قبل تصمیم داشت که درب منبت کاری شده و گران قیمت مسجدی را بدزدد و بهمین منظور نذر کرده بود اگر درب را دزدید و گیر نیفتاد چهل شمع به آن مسجد ببرد !!
نوشته شده توسط سرآشپز در شنبه 13 مهر1387 |

می گویند " عزیزالدوله " خواهر ناصرالدین شاه ساختمان بنائی را به معمارباشی دربار سپرده بود و پس از خاتمه ساختمان نه مزد بنا  و معمار را می داد و نه پول مصالح را . ناچار معمارباشی نامه ای به ناصرالدین شاه نوشت و لااقل پول مصالح خود را درخواست کرد ناصرالدین شاه ذیل عریضه نوشت: همشیره مکرمه مصالح جناب معمارباشی را نمی توان خورد وسایل رضایتش را فراهم آورید!!

نوشته شده توسط سرآشپز در یکشنبه 20 مرداد1387 |
خانمی بلا تشبیه خدیجه سلطان بانو به کلانتری محل مراجعه کرد و به رئیس کلانتری گفت : آقای رئیس شوهر من گم شده لطفا شوهر مرا  پیدا کنید و یا یک شوهر برای من پیدا کنید !!
نوشته شده توسط سرآشپز در شنبه 22 تیر1387 |

  کارمندی به رئیس اداره خود مراجعه کرده گفت : آقای رئیس این اضافه حقوقی که به من داده اید در مقابل اینهمه فعالیت و 12 تا بچه خیلی ناچیز است .

رئیس گفت : عزیزم توجه داشته باش که ما اضافه حقوق را به فعالیت در اداره میدهیم نه فعالیت در خانه!!

نوشته شده توسط سرآشپز در سه شنبه 21 خرداد1387 |

 

بوق زدن در خیابانها بهمراه شیپورک البته بدون تنبک ما را به این فکر می اندازد که آیا به راستی منهای بوق و سرنا نمی شود ازدواج کرد ؟ و در واقع ما که بدون بوق و سرنا ازدواج کردیم کلاه سرمان رفته است ! و یا اینکه مقدمه خوشبختی بوق و سرناست ؟ و حتما هم لازمه حیات دنیاست ؟ و شکایت ماست که بیجاست ؟

عروس و دامادهای عزیز ، وصلت فرخنده مبارک باد ، لطفا بوق نزنید . بگذارید آنهایی که امکانات بوقی ندارند این توهم برایشان پیش نیاید که بدون بوق نمی شود زندگی را آغاز کرد و خوشبخت شد !

نوشته شده توسط سرآشپز در پنجشنبه 9 خرداد1387 |
خر داشت به انسان های فهمیده می خندید فهمیده ها نیز به خر می خندیدند و می گفتند بی خیالش خر است دیگر نمی فهمد ولی خر واقعا می فهمید به چه دارد می خندد آخر در اکثر موارد زیاد فهمیدن هم خنده دارد مگر نه ؟!
نوشته شده توسط سرآشپز در دوشنبه 16 اردیبهشت1387 |
می گویند روزی بهلول با زنش مشاجره میکرد چون کار به داد و فریاد کشید زن ملول گشت و گفت خدایا "گیر عجب الاغی افتاده ام "! بهلول خشمگین شد و پاسخ داد : خودت " گیر عجب الاغی افتاده ای " !
نوشته شده توسط سرآشپز در شنبه 7 اردیبهشت1387 |

جامی در محفلی این شعر را می خواند :

بس که در جان فگار و چشم بیدارم توئی       هر که پیدا میشود از دور پندارم توئی

یکی گفت اگر خری پیدا شود چی ؟ جامی گفت باز پندارم توئی !!

نوشته شده توسط سرآشپز در شنبه 24 فروردین1387 |
همه دولت ها میگویند برای خدمت آمده ایم ولکن پدر ملت را در می آورند ایکاش دولتی سر کار بیاید و شهامت آن را داشته باشد که بگوید ما آمده ایم تا پدر شما را در بیاوریم اگر روزی همچو دولتی سر کار بیاید مطمئن باشید که خدمتگزار شما خواهد بود !!
نوشته شده توسط سرآشپز در یکشنبه 18 فروردین1387 |

مهمانان نوروزی آمدند خوردنی ها را خوردند باقیمانده را نیز در ظروف یکبار مصرف بردند اینک ما در حسرت آجیل های بر باد رفته و شیرینی های ته کشیده دست از هر کاری کشیده ایم و بی صبرانه منتظریم تا نحوست سیزده را نیز در کنیم اگر تا آن تاریخ نمردیم مطمئن باشید که خطر رفع شده و از حملات بی امان جان سالم به در برده ایم شما هم سلامت باشید و در امان !

نوشته شده توسط سرآشپز در شنبه 10 فروردین1387 |